تبليغاتX
فرشته ی تنهایی...
دوستی را باید از کویر یاد گرفت که به عشق خورشید از دریا گذشت.
امروز تولد یکی از بهترین دوستهامه از همین جا بهش بازم تبریک میگم . امروز رفتم خونشون و کلی بهمون خوش گذشت . خیلی ناراحتم چون میخواد از ایران بره اما امیدوارم هرجا باشه همیشه بهش خوش بگذره و دوست هایی به خوبی خودم داشته باشهبراش صد تا بوس و صد شاخه گل میفرستم...

راستی میگم چقدر دلم براتون تنگ شده بود ها...بوس...بوس...ماچ...ماچ...

+ نوشته شده در  بیست و نهم دی 1390ساعت 18:37  توسط همون که....  | 

سلام .

امروز عکس بازیگرای مورد علاقه ام رو تو ادامه مطلب گذاشتم حتما سر بزنید و همینطور گروه مورد علاقه ام و خواننده هایی که دوست دارم . دوست دارم بدونم نظر شما در موردشون چیه امیدوارم خوشتون بیاد. یه چیز دیگه که کره ای هستن واگه یه عکسی رو هم که دونفره است دیدید یا بیشتر من از همشون خوشم میاد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سوم مرداد 1390ساعت 17:28  توسط همون که....  | 

دل من ز تابناکی به شراب ناب ماند

نکند سیاهکاری که به آفتاب ماند


نه ز پای مینشیند نه قرار میپذیرد

دل آتشین من بین که به موج آب ماند


ز شب سیه چه نالم؟که فروغ صبح رویت

به سپیده سحرگاه و به مهتاب ماند


نفس حیات بخشت به هوای بامدادی

لب مستی آفرینت به شراب ناب ماند


نه عجب اگر به عالم اثری نماند از ما

که بر آسمان نبینی اثر از شهاب ماند


رهی از امید باطل ره آرزو چه پویی

که سراب زندگانی به خیال و خواب ماند

+ نوشته شده در  بیست و هفتم تیر 1390ساعت 12:34  توسط همون که....  | 

لحظه ی دیدار نزدیک است.

باز من دیوانه ام ,مستم.

باز میلرزد , دلم , دستم.

باز گویی در جهان دیگری هستم.


های! نخراشی بغفلت گونه ام را,تیغ!

های,نپریشی صفای زلفکم را ,دست!

و آبرویم را نریزی , دل!

-ای نخورده مست-

لحظه ی دیدار نزدیک است.


                                                                                                 مهدی اخوان ثالث

+ نوشته شده در  بیست و چهارم تیر 1390ساعت 13:11  توسط همون که....  | 

امروز وقتی در کمدم رو باز کردم دفتری رو دیدم که متعلق به اولین دوستم یا اینکه بهتر بگم بهترین دوستم و دوست کلاس اولم بود من اون دفتر رو ازش تو آخرین دیدارمون گرفتم و پیش خودم نگه داشتم تا دیدار بعدیمون توی دفترش پر از جملات زیبا و قشنگ وقتی دفترش رو دیدم احساس کردم خیلی دلم براش تنگ شده اتفاقا قرار بود چند وقت پیش بیان ولی نمیدونم چی شد که نیومدن.دلم برای دوست سال دومم هم تنگ شده راستش من و اون توی طی یک سال تحصیلی اصلا یه دفعه هم با هم دعوا نکردیم اتفاقا همین چند وقت پیش دیدمش .دوست سال چهارمم  هم که وسط سال اومد اصفهانی بود و وقتی هم سال تموم شد برگشتن من و اون هم با هم یک دفعه هم دعوا نکردیم من اون رو خیلی دوستش دارم . دلم واسه همشون یه ذره شده دوست دارم یه دفعه همگی باهم دور هم جمع بشیم و حرف بزنیم .راستی یه چیزی یکی دیگه از بهترین دوست هام هم شاید افتخار بدن و اینجا با ما همکاری کنن و پست بذارن من از همین حالا بهشون خوش امد میگم خالا چه ایشون بیان چه نیان؟

+ نوشته شده در  بیست و سوم تیر 1390ساعت 12:5  توسط همون که....  | 

دیشب رفتم خونه ی دختر خاله هام با هم نشستیم فیلم نگا کردیم بعد از مدتی دختر عموشون اومد وقتی اون اومد اتاق ساکت تبدیل شده بود به یه جای پر سروصدا البته حال و هوامون هم عوض شد اون برامون خاطره های جالب از این سال تحصیلیش که گذشت رو تعریف میکرد و ما هم که دیگه از بس خندیده بودیم گونه هامون درد میگرفت اگه حرف میزدیم من و دخترخاله هام هم چیز های جالبی از سال تحصیلی مون تعریف کردیم بعدش هم بازی راست و جرئت رو انجام دادیم خوش گذشت و تازه ساعت ۵:۲۰ ما گرفتیم خوابیدیم حالا منم که باید ساعت ده بلند میشدم و میرفتم کلاس همش ۴ساعت خوابیدم عوضش بعد از برگشتن از کلاس کلی خوابیدم حالا دختر خاله ام زنگ زده میگه تو کجایی ؟من وقتی بیدار شدم این ور رو نگا میکنم اون ور رو نگا میکنم هرجا میرم تو نیستی . من بهش گفتم که واسه کلاسم برگشتم اون میگفت تو که دیشب من بهت میگفتم مگه کلاس نداری تو هیچی نمیگفتی . به نصف کلاسم هم طبق معمول نرسیدم و همه بچه های کلاس میگفتن تو دیگه رکرد شکستی و دست همه ی ما رو از پشت بستی توی دیر کردن تازه علاوه بر اینکه باید جواب دیر کردن امروزم رو میدادم باید میگفتم که چرا دو جلسه ی قبل نیومدم من هم تمام قضایا رو براش تعریف کردم که اولیش خونه نبودم و عروسی بودم ودومیش هم که خیلی دیر بیدار شدم .
+ نوشته شده در  شانزدهم تیر 1390ساعت 15:14  توسط همون که....  | 

وای بعد از کلی بالاخره اومدم دلم براتون کلی تنگ شده بود . اگه بتونم بازم مثل قدیما به دوستای همیشگیم سر میزنم .وای باورتون نمیشه کلی دلم براتون تنگ شده اونقدر که دوست دارم از همین جا بغلتون کنم.بازم بهم سر بزنید.
+ نوشته شده در  چهاردهم تیر 1390ساعت 14:55  توسط همون که....  | 

از سكوت خوشم نمياد.

سكوت خسته كننده است.

حوصله ي آدم رو سر ميبره .

از شلوغي هم خوشم نمياد مگه اينكه خودم مجلس رو شلوغ كرده باشم.

اي كاش امشب ميرفتيم مهموني واي خدا دارم ميتركم.

راستي عيدتون مبارك.

ميگم اگه حوصله نداشته باشيد چيكار ميكنيد ؟

دلم ميخواد يكي رو بكشم به نظرم بايد لذت بخش باشه نه !

تاحالا كسي امتحان نكرده كه بگه چه حس و حالي داره؟

ديگه دارم اينجوري ميشم فك كنم بايد برم لالا كنم.

+ نوشته شده در  چهارم آذر 1389ساعت 23:20  توسط همون که....  | 

مي خوام يه تغيير تحول حسابي بدم ولي نمدونم چرا و چه طوري.بعد از دو هفته تازه سر زدم به وبم ببخشيد همش درس داشتم شايد هم ديگه سر نزنم تا تابستون سال ديگه به اميد خدا شايدم نه و تا اخرين اين ماه فقط سر بزنم شايدم نه نميدونم...واي خسته ام فردا امتحان دارم برام دعا كنيد ديگه هم بايد برم سراغ درس خوندنم نميتونم زياد بمونم راستي قالب جديدم چه طوره ها خوشگله؟به هر حال بايدم باشه چون سليقه ي منه ديگه....؟!!!

+ نوشته شده در  بیست و چهارم آبان 1389ساعت 20:18  توسط همون که....  | 

 

كه ایم و كجاییم

چه میگوییم و در چه كاریم؟

پاسخی كو؟

به انتظار پاسخی

                            می كشیم

و به لطمه ی پژواكی

كوه وار

           در هم می شكنیم.

                                                                                             احمد شاملو


+ نوشته شده در  یکم آبان 1389ساعت 19:23  توسط همون که....  |